![]() |
![]() |
|
| "شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل" |
|
حاج خانم تک و تنها نشسته بود و فقط صدای اه کشیدنش به گوش میرسید . می نالید ولی باز میگفت خدایا هر جایی هستن به سلامت با اینکه سالها بود حتی یه تلفن هم نکرده بودن ولی بازبراشون دعای خیرطلب میکرد . دلش پربود ازعروساش . میگفت بعد از تصادف پدرشون و خونه نشین شدنش هم پدربودم و هم مادر.مجبوربودم برای اینکه بچه هام تو فقرنباشن خودم کار کنم .... با هزارامید سه تا پسر بزرگ کردم تا روزی دست منو پدرشونو بگیرن. بالاخره هر کدومشون به جا ومقامی رسیدن و برای خودشون اقا شدن . تنها ارزوم ازدواج انها بود که اون هم براورده شد . دیگه نفس راحت میکشیدم خدارو شکر میکردم که روسفید بیرون امدم و بچهام واسه خودشون کسی هستن و مثل من نباید برن کارگری . ولی برای اینکه نمیخواستم دستم پیش اونها دراز باشه. خودم با این حال و روز در منزل از بچهای مردم نگهداری میکردم تا بتونم خرجی بخورنمیر واسه خودم و شوهرم دراورم . راضی بودم چون تنها ارزویم خوشی زندگی اون سه تا بود . گذشت تا شوهرم فوت کرد و من تنها شدم خودم بودم و خونه ی سوت و کور .... روزها چشم انتظاربودم تا نکنه یکیشون حداقل واسه یه ثانیه هم شده بیاد داخل ولی نه ،سالها انتظار!! تا دیگه زمین گیرشدم ونتونستم کارهامو خودم انجام بدم نمیدونم چه طوری خبردارشدن و یه روز که هوا گرگ و میش بود هر سه وارد اتاق شدن اول فکر میکردم که خواب میبینم ولی نه واقعیت داشت انگار خدا دنیا رو بهم داد و یاد اون دورانی افتادم که دورهم جمع بودیم و پدرشون زنده بود .... ولی نه این خوشی زود گذرتر از یه چشم بهم زدن بود . از رختخواب بلندم کردن و رفتیم وسط حیاط فکر کردم واسه هوا خوری .گفتم چی شده که یاد من افتادن .... ولی دیدم به سمت در خونه رفتیم بعد هم سوار ماشین شدیم .وقتی دیدم سکوت کردن سوال نکردم ولی از درون رنج میبردم که الان میرم و مزاحم اونا میشم و عروسام باید در رنج و عذاب باشن . بعد از نیم ساعتی جلوی یه درب بزرگ ایستادن که شبیه به خونه ی هیچ کدوم نبود گفتم شاید خونه ی جدید خریدن ولی نه !!! یکی از پسرا رفت داخل اتاقکی که اونجا بود و بعد از چند ثانیه در باز شد و ما داخل شدیم . دوتا از پسرانم امدن و منو به سمت ساختمانی بزرگ که پنجره های زیادی داشت روانه کردن . یکی از اونها از ما جدا شد و دوتا دیگه منو بردن داخل یه اتاق که تقریبا 6 زن هم سن و سال من روی تخت دراز کشده بودن اره .... حالا داشتم متوجه میشدم که کجا هستم .... بغض گلویمو گرفته بود و اشک در چشمانم حلقه زده بود ولی برای اینکه ناراحتشون نکنم خیلی جلوی خودمو گرفته بودم .تا یک ساعتی پیشم بودن و بعد خداحافظی کردن و رفتند. الان چند سالی میشه که از هیچ کدومشون خبر ندارم فقط یه ارزو بزرگی که دارم اینکه ای کاش تو اخرین لحظه عمر در کنارم باشند و با نگاه به چشمان عزیزانم چشم بردنیا ببندم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 دی1388ساعت توسط عسل |
|
|
درون خیمه ها غوغای بی آبی گریبان گیر طفلان حسین ابن علی گشته است . صدایی برنمی خیزد . ولی عمق سکوت دردناک خیمه ها تا سرزمین عشق همان جایی که خورشید ولایت یکه و تنهاست نوای دیگری دارد . علمدار زنان کربلا زینب،که تنها سرپناه بی پناهان بود برادر را صدا میزد" که ای جان اخی لختی به سوی خیمه ها بازای " صدا در دشت می پیچد. افق هم تیره و تاراست و سردار سپاه کربلا از داغ یاران خسته بر روی زمین مانده است . دگر باران صدا امد که " مهلا یا اخی مهلا " به جان مادرت زهرا تو گویی اشک می لرزد از این فریاد حزن الود . گمانم عقده ها دارد به دل این نازنین خواهر که چون ابر بهاری اشک میریزد . حسین ای افتاب روشنایی چشمه ی راه رهایی ناخدای کشتی ازاد مردی باعزیزانت چگونه سرکنم من کودکانت را کجا ماوا دهم من یکطرف سجاد در سجاده ی غم وان طرف سیمای لیلا غرق ماتم ای برادر ؟! ای برادر دخت غمخوارت سکینه با لب تشنه برای اصغر تو اب جوید . خیمه ها را یک به یک می پوید و با گریه گوید : عمه جان ابی نمانده، مشکها خشکند و خالی. طاقتی بر دل نمانده . ای برادر، در جواب ان سکینه من چه گویم . از دو دستان بریده من چگونه اب جویم .ای برادر، ساقی لب تشنگان را در کدامین جبهه جویم. ای برادر ... ***************************************** باز مــــاه غم و انـــــدوه امده ماه خون بر شمشیروماتم امده
بازامشب اسمان غمگیـــن شده ازغمش ستاره ها خاموش شده
بازامشب کربلا غرق عزاست غرق خون و نیزه وماتم سراست
باززینب عمــــــه ام در کربلا شاهـــــــــد پرپر شدن لالــــه ها
بازعمـــــــو راهی اب میشود راهــــــــی شــــط فرات میشود
بازاصغر طفل شیرخوار حسین میکند زاری روی دست حسین
بازذکر یا حسین سر می دهیم مرهمــــی بر زخهامان می نهیم
یاحسین دیوانه وحیران تواییم عاشق شش گوشه وعباس تواییم ********************************* اگه قطره اشکی برگونه هاتون جاری شد ودلتون شکست عسلو یادتون نره .التمـــــــــــاس دعـــــــــــا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 دی1388ساعت توسط عسل |
|
|
دیروز مادری رو دیدم که عین یه شمع می سوخت و اب میشد و حرفی نمیزد . در نگاش کلی حرف نهفته بود .کلی گله و شکایت که به روی خودش نمی اورد . میخندید و لی از درون پر بود . صندلی سمت راستش پسری تقربیا بیست و سه ، چهار ساله لاغر و تکیده با موهای تراشیده نشسته و به یه نقطه خیره شده بود . هر دو انگار در حال فکر کردن بودن که یکدفعه صدای اقایی که گفت اقای قاسمی مادره رو به خودش اورد . با اون کمرخمیده و دستان پینه بسته دست پسرش رو گرفت اروم اروم راهی اتاق روبرویشان شدن. مادره عین یه بچه ی 3 ساله از فرزندش مراقبت میکرد . اول فکر کردم که پسره مادرزادی یا بر اثر سرطان به این روز افتاده ولی حرفای مادررو که شنیده فهمیدم که کلی با افکار من متفاوته واین مهر مادرانه است که هیچگاه از میان نمیرود. مادره به محض ورود با لحنی ملایم گفت که میخوام واسش هر کاری کنم تا بتونه یه لقمه نون بخوره ....با اینکه بیمه نیستیم حاضرم تموم هزینه شو با کار کردن خودم پرداخت کنم. فرزندشو که از نزدیک دیدم اوووه خدای من .... کل دستاش خاکوبی شده بود اسم یه دختر رو خالکوبی کرده بود و گله به گله ی دستش سوراخ سوراخ بود . دهانش هم مثل یه غار توخالی که حتی یه دندون هم درون اون نبود ... از مادره که سوال شد چه مدته بی دندونه که این طور لثه هاش تحلیل رفته !!؟؟؟ اشکاشو پاک کرد و گف خدا لعنت کنه دوستاشو...و این طور شروع کرد : اره دخترم یه چند سالی میشه ....پسرم اوایل 18 سالگی عاشق یه دختری شد .کل خونواده با ازدواج اونا مخالف بودیم حتی من ...اخه چند داداش بزرگتر از خودش داشت و هنوزم اهی در بساط نداشت که واسش زن بگیریم . یه مدت گذشت از او اصرار و از ما انکار.ولی دیدم که کم کم اخلاقو کردارش عو ض شده شبها دیر به خونه میاد روزها هم به بهونه درس و کتاب میزنه بیرون ولی مدرسه خبری نیس .....دوستاشم که ادمایی بودن با تیپ و موهای بلند و عجیب و غریب.سعی کردم خونواده رو راضی کنم چون میدونستم که پسرم از دستم داره میره ولی پدرش زیر بار نرفت . همین طور میگشت و اخلاق و رفتارش بدتر میشد با کوچیکترین مخالفت منو پدرشو کتک میزد .پول گرفتناشم که ذلمون کرده بود که فهمیدیم سیگار میکشه خواستیم از این زندگی نجاتش بدیم گفتیم بیا واست زن بگیریم ولی این دفعه او زیر بار نرفت و گف یا همون دختر یا هیچ کس دیگه ....مشکل اینجا بود که اون دختر هم چندسالی میشد که خونه شوهر رفته بود تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که در برابر زورگویی هاش و واسه ی ابرودار یهم که شده چیزی نگیم تا در و همسایه صدامونو نشنون . روزها گذشت تا الان که اصلا نمیتونه از تو اتاقش بیرون بیاد فقط میشینه و به یه نقطه خیره میشه سر وقت هم اگه غذا نخوره چیزی نمیگه ولی باید اون زهر مارو واسش از زیر سنگم شده پیدا کنیم و بهش بدیم ...خانم تو رو خدا تموم زندگیمو حاضرم بدم فقط یه دندون واسش بذارید که بتونه غذا بخوره ...از حرفای مادره معلوم بود که زیاد پدرومادرشو اذیت میکنه ولی یه چیز برام جالب بود مهر مادرونه و این که مادره لحظه به لحظه اشکاشو پاک میکرد و دستاشو بالا می اورد و میگفت خدایا شکرت راضیم به رضای تو ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 دی1388ساعت توسط عسل |
|
|
یکسال گذشت....
انگار همین چند وقت پیش بود که گفتیم یلدا مبارک. امشب ،شب یلداس. شب یلدا هم از اون شباییه که آدمو واقعا تو فکر میبره . .سرمای اشکی که با دیدن خونوادهای دردمند تو چشامون حلقه می زنه و تا مغز استخونامون میره بی شک سردتر از سرمای یلداست و تلخی فقر را هیچ هندوانه ایی شیرین نمی کنه.... خنده تلویزیون کنار آتش و آجیل و میوه های درشت آبدار به تصویر می کشن. یلدای اونا دستهای خالی پدری است زحمتکش. این شهر بدقواره تا دلت بخواد از این پدرا داره می گن تو این شب هر دعایی که از ته دل باشه بر آورده میشه یادتون نره هر آرزویی دارین بکنیدا. ظهور امام زمان ،سلامتی پدر و مادرتون یااگه نگران پاس شدن درسایید یا عاشق شدین یا اگه خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومده کلید گشایش همه ی اینها پیش خودشه کافیه ازش بخواید . فقط یادتون نره : مریضا ، نیازمندا اونایی که یه همچین شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن! قرآن و فال حافظ یادتون نره بسه دیگه ، چقدر بی جنبه اید،اشکاتونو پاک کنید... ای بابا چه اشتباهی کردم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
دیشب یه پیام واسم اومد حیفم اومد ثبت نکنم . " حسین (ع) بیشتر از اب تشنه لبیک بود ، افسوس که بجای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی ابی نامیدند. " ممنون از لطفت پیام قشنگی بود .... قدر این شبا بدونید مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.... ********************* یه مدت بود که یکی از دوستام گیر داده بود که یه روزمو بذارم وهمراش برم دانشگاه محل تحصیلش . نمیدونم که چه طور بود هیچ طوری جور نمیشد تا اینکه دیروز عصر وقتو تنظیم کردیم همراهه خانم روانشناس شدیم . همیشه از یکی از استاداشون تعریف بیش از حد میکرد و اینکه کلاساش خسته کننده نیست و همین حرفایی که خودمون در مورد استادا میزنیم . اصلا نمیدونستم که با چه استادی کلاس داره و اصلا چه درسی داره فقط خواستم که دعوتشو زمین ننداخته باشم رفتم . ولی شانس ما همون استاد بود ....و سوژه ای شد واسه نوشتن .... وارد کلاس شدیم استاد که تشریف اورده بود دیگه دقیق شانس با ما بود چون اون جلسه به قول استاد میزگرد داشتن . راسی قبل از موضوع مورد بحث بگم که اولین کلاسی بود که میدیدم تعداد دختر پسرا برابر بود و جو حاکم بر کلاس هم خیلی عالی بود یه جور بود که هر کسی راحت میتونست نظر بده و حرف واقعیشو بزنه ... حالا بریم سر موضوع استاد روی تخته نوشت همکاری و روابط دختر پسردر جامعه ی امروزی: گفت خب شروع کنید نظراتتونو بدید و بعد نتیجه گیری .از همین ردیف اول خانم .... بفرمایید :(البته من خلاصه ی نظراتتو مینوسم ) - استاد رابطه و همکاری تو اسلام هم تاکید شده است پس چرا ما باید با دید منفی بهش نگاه کنیم .... - استاد همکاری ، همکاریه دیگه فرقی نداره بین دختر یا پسر بودنش - اصلا موافق نیستم چون لزومی نداره یه کاری رو برعهده بگیریم که پسرا هم در اون نقش دارن .... - استاد اگه در حد خودش و منحصر به کارمون باشه اشکالی نداره - نه اصلا صلاح نیس چون پسرا خیلی دوس دارن دخترا رو دست بیندازن ... - خوبه فقط بستگی به دو طرف و جنبه و فرهنگ پسر دختر داره .... - استاد سرو کله زدن با پسرا باید خیلی صبور باشی و .... - استاد بحث صبوری نیس مشکل اینکه که دخترا ترسو ان هر کسی هم باهاشون کاری رو قبول کنه باید کلا بیخیال همه چیز بشه - استاد خداییش خامنا بعضی وقتا البته بعضی وقتا خیلی بهتر تصمیم میگیرن - استاد پسرا خیلی زود چیزی رو باور میکنن و میپذیرن زود هم فراموش میکنن - ....... - ولی در این میون یکی حرفی زد که انگار زلزله اومد .گف نه استاد از قدیم میگن گربه واسه رضای خدا موش نمیگیره....عده ای خندیدن و عده ای هم اعتراض ....ما که این جمله رو جای دیگه شنیده بودم خیلی واسم تعجب اور بود - استاد گف اروم تر بذارید بقیه حرفشو بزنه تا ببینیم چی میخواد بگه . خب اقای ایمانی بفرمایید : - گف هیچی استاد بگذریم ولی استاده هم یه جورایی میخواس اذیت کنه گف نه یا حرفی رو نمیزنن یا تا اخرش .... - پسرا هم که میخواستن جلوی دخترا کم نیارن دوستشونو تشویق کردن که بقیه اشو بگو.... - پسره بلند که نشد همون جا نشسته گف استاد ببخشید ولی خانما اگه بهت سلام کردن بدون بی هدف نبوده . چه برسه به .... بقیه نذاشتن حرف بزنه استاده که اصلا باورش نمیشد که بحث به اینجا برسه گف فکر نمیکنی کمی زود تصمیم گرفتی ..... ما که با این حرف رفتیم سر مخچه ی خودمون که پر از میخچه شده بود و گفتم چرا یه جوون باید به خودش اجازه بده این جور حرفی رو بزنه ؟؟ چرا بعضی ها تا این حد منفی گرا هستن ؟؟؟ اصلا مشکل اصلی ما کجاس از فرهنگمونه یا ..... ؟؟؟؟ ********************** منکه گفتم عاشقم بی تورنگی ندارم تو نگفتی که برو دوست ندارم دلم از درد دوری اروم نداره شده دیوونه طاقت دوری نداره بـــــاز چشام میخواد بــــباره اما میــــدونــــــم فـــــایده نداره اسم قشنگ به روی لبهــــام اروم نداره اخ که چه تنهــــام اخرین دیدار ، نگات نکردم اخــه باورم نشد صدات نکردم دیدی نگفتم خدا به همـــرا شاید نباشه اخـــــرین دیــدار نمیدونی چه حـــــالی داشتم وقتی که داشتم تنهات میذاشتم خدایــــــا دل من اروم نداره میخواد ببینه گل نازمو دوباره *********************** راسی دوستان این روزا یه کارایی دارم که کمتر میتونم بیام وب ولی عصر دوشنبه اگه خدا بخواد حتما میام . فعلا بای ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
زمان بگذشت وعمربی ثمرماند، بیا جوانی برفت وغم واندوه ماند، بیــا گــــرد تــوچو پروانـه چــــرخیــدم پروبـــالم بـــسوخت و ناامیــدم ،بیا ستاره ی یاد تو دراسمان خاطر من پیاپی چشمک زنان سوسومیکند،بیا به تماس دوستان گمان میبرم که تویی دلم زغصه خون شد ودیوونه ام، بیا گرخیالی که به وقت مرگ مراشاد کنی هنگامه ی ان رسید وچشم انتظارم، بیا زبــــس حـــدیث غم زمزمـــه میکنم گویی پرنده تو قفس ، شکسته بالم، بیا امید خاطر عســـــــل دلشکسته تویی مرا شاد کن و امیـــــدم تــویی،بیــــا ************************* خاطره ی روز دوم کاری : امیدوارم هیچ کسی مثل من ..... ادما کلا اگه بنویسی سوتی هاشون به تعداد نفسهاشونه .نمیدونم ولی نه مطمئنم شما هم یه جاهایی سوتی دادید ممکنه کسی متوجه نشده یا شایدم به زبون نیاورده . منم دیروز روز دومی بود که پا اونجا میذاشتم روز اول که یه مسئولیتی لیست کردن که فکر کردم باید از 7 ساعتی که به زور اونجام 8 ساعت تمام کار کنم . ولی کم کم که ساعت گذشت و روز اول تموم شد دیدم اینا شعارایی که اول هر کاری بعد از به نام خدا واست لیست میکنن و تموم .روز اول که کلی سوتی جا گذاشتم فقط خوبیش این بود که تنها بودم و ارباب رجوع هم چیزی متوجه نمیشد. داشتم میگفتم روز دوم کاریمون بود تا ساعت 12 بخور نمیر یه کارایی واسه انجام دادن داشتم ولی 12 به بعد مرکز خلوت خلوت شد خانما که رفتن تو یه اتاق گرم صحبت اقایون هم که دور هم جمع شدن من موندم تنها . ما هم بعداز کلی فسفر سوزوندن یادمون اومد هندزفری داریم و وسایلو اماده کردیم و گرم گوش دادن اهنگ شدیم. دیگه هیچ پچ پچی نمیشنیدم .تا اینکه بعد از نیم ساعتی صدای یکی از خانما چنان بلند شد که منکه هندزفری هم داشتم شنیدم که گفت " اقای علی مهری (نگهبان ) اینجا چه خبره ؟ مگه عاروسیه (عروسی ) ما خبر نداریم !!! ما یه لحظه جا خوردیم سریع اهنگو کم کردم و گفتم نکنه که اهنگ واسه اونا هم پخش میشه و هندزفری درست حسابی کار نمیکنه !!! با خودم گفتم ماشاا... روز دوم چه دسته گلی اب دادم ....اهنگو خاموش کردم و منتظر نشستم ببینم که چی میشه !!! که یه دفعه اقای علی مهری گفت مگه چی شده ؟؟ خانمه که خدا تن صداشو کم نکنه گفت " اخه چرا چراغا رو روشن گذاشتی " تازه فهمیدم که چی شده . اول که مات موضوع بودم ولی بعد که فشار خون اومد سرجای خودش فهمیدم که چه دستی خوردم و نفهمیدم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
تازه داشت سرم خلوت میشد از کارام که خودمو یه جایی گیر انداختم که ... داشتم میگفتم تواین مدت تصمیم گرفته بودم که همیشه سیاهی لشگر باشم و پست سرگروهی رو به بقیه واگذار کنم .
ولی تا یه کم سرم خلوت شد دوباره خودمو تو یه دردسر دیگه دیدم . چند روز پیش یه بنده خدایی که داشت واسه پایان نامه اش کار میکرد چون دید بنده پیش فعال هستم ازم خواس تو کاراش کمکش کنم ما هم که بیکاری حمله کرده بود پناه بردیم به کارای خانم دکتر . برای تاییدیه و کلی برنامه های دیگه صبح راهی دانشگاه پزشکی شدم البته قبلا هم رفته بودم ولی واسه فضولی نه کار اداری . صب از این اتاق به اون اتاق تا اخر وقت .بگذریم ظهر خسته و مونده حوصله خط واحد و ...رو نداشتم به اژانس زنگ زدم گفت .چشم تا ۲-۳دقیقه دیگه ماشین میاد دانشگاه . منتظر که نشسته بودم گفتم ای کاش همون اول یه کلمه گفته بودم نه و خودمو خلاص کرده بودم .ولی دیگه چاره ای نبود واسه رو کم کنی هم بود باید تا ته قصه همراهی میکردم . ۵ دقیقه نشستم دیدم نه ماشین خبری نیس دوباره تماس گرفتم گفت خانم ..... فرستادم خدمتتون انشاا... هر جا باشه میرسه .چون اشنا بود و کلا هرکجا که گیر میافتادیم خونوادگی با این اژانس میرفتیم یه کم رودربایسی داشتم وگرنه ..... ۵دقیقه شد ۱۵ دقیقه دوباره تماس گرفتم .گفت تو راهه رفته سوخت گیری ببخشید امروز این اتفاق افتاد باز کوتاه اومدم و منتظر ایستادم شد نیم ساعت دیگه واقعا گفتم زنگ میزنم و میگم دیگه ماشین نمیخوام و یه اژانس دیگه تماس میگیرم همین که گوشی رو برداشت هنوز ما حرف نزده بودیم گفت خانم .... اون ماشین رو ولش .الان اقای جلالی رو فرستادم تا ۲دقیقه دیگه اونجاس .مونده بودم بگم که دیگه لازم ندارم یا نه..... گفتم باشه و حرفی نزدم خودش فهمید دیگه اعصابم خورده کلی معذرت خواهی کرد (اخه میگن اگه از دست کسی اعصابت خورد شد به جای اینکه غرغر کنی سکوت کن خودش بیشتر شرمنده میشه البته کلمه ببخشید و شما کار ببرید هرچند که مقصر نیستید .اشتباه نشه کلاس اخلاق نیست.) بالاخره سرتونو درد نیارم۲دقیقه هم شد ۷ دقیقه .اقای جلالی تشریف اوردن همین که نشستم تو ماشین گفت خانم .... ببخشید دیر شد .اونجا بود که گفتم من کلی معطل شدم و چند دفعه تماس گرفتم خیلی تعجبم چرا این طورشد . اخه قبلا که سابقه نداشته ....گفت واقعیت دفعه اول که تماس گرفتید اژانس ماشین نداشته ولی چون اشنا بودید رودربایسی گیر کردیم و نگفتیم نه تا شرمنده نشیم که این اتفاق افتاد .... فکر کنید یه نفر کار مهمی داشته باشه اون وقت چی میشه ..... پس هر موقع کاری رو نمیتونید انجام بدید همون اول یه کلمه بگید نه و جونتون خلاص!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
من معتقدم که تعریف جامعی برای آن نیست وهرکس بادید خود بدین موضوع می نگرد وتعریفش از زندگی چیزی است متفاوت با سایرین.
دکتر شریعتی چه زیبا میفرمایند:(خداوندا....! اگر روزی بشر گردی ،زحال ما خبر گردیپشیمان میشوی از قصدخلقت ،از این بودن از این بدعت. خداوندا....!نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است !)
چه زیبا آمده است این جمله در انجیل(ای انسان ها ازراههایی مروید که روندگان آن بسیارند،از راههایی بروید که روندگان آن کمند )
چه گویم حرفهایی هست که بایدگفت اما...!!! حرفهایی بی مخاطب ،حرفهایی هست که بهتراست هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نیاورد ، شگفت و زیبا....!
راستی زیباترین واژه ی عالم است البته واقعیت این است که معانی مقدس تری نیز وجود دارنداما نباید فراموش شود که اغاز هر قداستی راستی است. دوست ندارم که زندگی را در قالب واژگانی مختصر بریزم یا بر هر واقعه برچسب ((خوب)) یا ((بد)) بزنم. کسی می گفت: وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال حرفی نزدم!گفتم :نگذاشتندحرفی بزنی با زبانت ،گریه کردی با دهانت،اعتراضی بس بجا یانابجا. نظر من این است که دوسال هم زود است.اگر انسان بیست سال حرفی نمیزد پس از آن چه گفته ها داشت!ولی مادر که می خواند ز چشمانت حرفهایت را . زندگی محفل ساکت غم خوردن نیست ،زندگی خوردن خوابیدن نیست،زندگی راز مقدس،زندگیراه قشنگی است ولی حیف و صد حیف وهزاران حیف باید گفت که : دهقان فداکار پیرشده ،چوپان دروغگو عزیز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب خانم حوصله ی مهمون رو نداره ، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تویه کاسه اس،حسنک گوسفنداشو فروخته تو یه شرکت آ بدار چی شده،آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوس پسرش رفته اسکی، رستم اسبشو فروخته یه موتور خریده با اسفندیار رفتن کیف قاپی!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
امروز فکر میکردم که چرا ما ادما کارهامونو واسه دقیقه ۹۰ میذاریم .
چرا تا وقتی که فرصت داریم و میتونیم با ارامش و صبوری کارها رو ترتیب اثر بدیم هیچ کاری نمیکنیم ؟! همین دانش اموزای مملکت رو دیدید میذارن تا شب امتحان این دفعه یادشون میادکه امتحان اصلا چیه ؟ ولی خوشم میاد که یه فرهنگ همه گیره شده و خودمونم اینو دقیق میدونیم اخه تو تبلیغات تدریس خصوصی دیدید نوشتن " شب امتحان دیر نیست ؟؟!!" خب دیگه ... یا همین دوران دانشجویی طرف یه ترم فقط به زور اونم چند کلاسی حاضر میشه ولی اینکه شبی یه دقیقه نگاه به کتابش بیندازه ،نه ؟؟!! تازه به اون چند نفری هم که میخونن میگن خر خون ....بعدش شب امتحان تا صبح خواب و بیداری درس میخونه .... کارمندای یه اداره یا شرکت اگه رفته باشید از صبح از این اتاق به اون اتاق، اخر وقت اداری که میشه با عجله غرغر واست یه امضایی رو که همون صبح میتونستن انجام بدن ، عمل میکنن. همین نماز خوندنمون هی نگاه ساعت میکنیم تا لحظه ای که قضا نشده میگیم وقت زیاده بعدشم کلاغ پرپر یه چیزی میخونیم .... مسافرت که میخوایم بریم دم رفتنی یادمون میاد که کلی کارامون مونده که انجام ندادیم ... حالا همه ی اینا یه طرف مشکل اصلی که خونواده ها رو بدجوری فعال کرده و به فکر جووناشون انداخته ماه محرمه .... تازه خونواده ها فهمیدن که جوونی دارن !!! تازه فهمیدن باید پسرشون سروسامون بگیره ...!!! باید یه همراه و همدل واسش..... تازه بعد از اون همه وقت فهمیدن ازدواج سنت پیامبره !!! وحالا یه هفته مونده به محرم میخوان واسش استین بالا بزنن !!! خیلی جالبه که پسر ۲۴ سالشون طی این چند سال اخیر تنها نبوده و حواسش جمع بوده و دانشگاه میرفته مشکلی نداشته ولی اینکه صبر کنن تا این دو ماه تموم بشه اقا پسرشون تنها میشه !میخواد بره دانشگاه حواسش جمع نیست ! تا اون موقع دیر میشه ! اصلا نمیگن صحبت یه عمر زندگیه ! دختره هم حق داره تصمیم بگیره و نظر بده ! فکر میکنن همین که اقا پسندید کافیه !! اره کلا ما ادما با اینکه هر دفعه قول میدیم عجل نکنیم و کارامونو با صبر و حوصله انجام بدیم باز همونیم که بودیم ؟؟!! فقط امیدوارم که تا فرصت داریم واسه انجام حساب کتاب پیش اون یکی به موقع و روزانه حاضر بشیم نه موقعی که فرشته ی مرگ کارت دعوتمونو واسمون میاره ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
تو این سفر خیلی تجربه ها دست اوردم . ولی بیشتر از همه برای خودم و نسل اینده متاسفم که قراره ما اونو رقم بزنیم .نمیدونم قراره چی بر سر اینده بیاریم با این اوضاع و احوالی که الان بین دختر ، پسرا برقراره . بنا به حکم کاریم ساعت یک ظهر گذرمون افتاد میدون صنعت . کلا این چیزا رو شنیده بودم ولی اینکه این اوضاع رو بین یه عده بچه دبیرستانی که الان مهمترین مشغله ی ذهنیشون باید درسو کتابشون باشه فکرم نمیکردم . منتظر تو ایستگاه خط واحد .سوار شدیم و ایستگاه بعدی دخت ،پسرای دبیرستانی که تعطیلی مدرسه شون بود سوار اتوبوس شدن .اتوبوس جا واسه سوزن انداختن نداشت .همهمه و سر وصدا ماشینو گرفته بود انگار دور از جون دیوونه خونه تشریف برده بودی . دختره داد میزد پنجره رو باز کنید خفه شدم اکسیژن ندارم یه پسره هم که یه جورایی معلوم بود سرش درد میکرد واسه سربه سر گذاشتن دخترا گفت داره خفه میشه پنجره رو باز کنید ..درست جواب در جواب هم جیغ و داد میدادن محرم و نامحرم که دیگه معنی نداشت !!!! همه ی این قضایا یه طرف بعد از مدتی که مستقر شدن گوشی موبایلا رو بیرون اوردن . بزرگترا که فقط سر تکون میدادن و حسرت واسه اینکه اینا بچه هاشون هستن ... تو همین حال و اوضاع بود که دیدم یکی از پسرا که سن داداش کوچیکه ی منو داشت میگه اسم بلوتوثم عروسکه .بلوتوثتو روشن کن شماره بدم .مونده بودم . بابا تو هم سن اجی کوچیکه ی منی چیکار به شماره ی تو دارم . اخه چون منم همراه دختر دبیرستانیها بودم فکر میکرد دبیرستانی هستم .چند دفعه ای تکرار کرد اخرش هم که دید کسی بهش توجه نمیکنه خودش دست از پا درازتر ساکت شد. .بالاخره یکی دیوونه کم بود از میون جمع یکی دیگه پیدا شد صد مرتبه دیوونه تر از قبلی . زیاد با ما فاصله نداشت گوشیشو بیرون اورد. دوستش گف شماره مینا رو بده .گف مینا فقط واسه منه و با هیچ کس حرف نمیزنه .گف تو شماره رو بده بقیه اش با من .بعد از کلی سروصدا بالاخره شماره مینا خانم بلند وسط ماشین خوانده شد . بعد از همه ی اینا این پسره ی خل و چل برگشته به دوستش میگه شماره رو پاک کن نمیخوام شماره مینا دست تو باشه .دوستشم خندید اما شماره ای پاک نشد. . این شماره دادنا تموم شد رسیدیم به همون پسر خل و چل. گوشیشو بیرون اورد شماره گرفت .اما مکالمه شو بخونید: - الو مینا سلام .خوبی ؟ = -------- - دیشب پیامم به دستت رسید. (فکر کردم میخواد جلوی بقیه کلاس بذاره این طوری با خودش حرف میزنه ولی چون نزدیکم ایستاده بود یه دفعه صدای خنده ی دختره پشت گوشی رو شنیدم ) = اره به دستم رسید . - پس چرا جواب ندادی ؟ چرا تماس نمیگیری ؟ = شارژ ندارم - خب مشکلی نیس من خودم تماس میگیرم . - راستی خاطرت واسم خیلی عزیز بود که اون پیامو واست فرستادم . حال کردی . = فقط صدای خنده ی دختره می اومد - خب دیگه عزیزم کاری نداری .مواظبت خودت باش .خداحافظ وقتی مکالمه تموم شد چنان ذوق کرده بود که انگار با کی صحبت کرده . دوستاش گفتن با خودت درگیری گف نه با عشقم درگیرم . با خودم گفتم دیوونه هم زرد و سرخی نداره ... حالا اینجاش دیگه مهمترین قسمت فیلمش بود که شماره ی یکی دیگه رو گرفت . چند ثانیه نشد که بدون هیچ حرفی تلفنو قطع کرد و گف مرده شورت ببره .بعد فهمیدیم که دوست بعدی خاموش بوده که فحش خورده. درصورتی که اگه روشن بود چنان قربون و صدقه میرفت و ببخشید خر میکرد که .... امیدوارم هیچ موقع پسرا عقلشونو از دست ندن و دخترا بازیچه ی دست این افراد قرار نگیرن ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 آذر1388ساعت توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا: برای همه ی داده هایت ،نداده هایت و گرفته هایت شکر گذارم . چرا که!داده هایت نعمت،نداده هایت حکمت وگرفته هایت قسمت است .
سین لام الف میم الا یا ایـــها الساقــــی ادر کاســـا ونا ولهـا که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها اینجا چند صفحه ای از دفتر خاطراتم . دفتری که هر کسی میتونه تو زندگیش داشته باشه و عزیزترین چیزدرزندگیشه .اینجا یه ایستگاه از هزاران ایستگاه جاده ی انتظاره .جاده ای که فعلا انتهایش معلوم نیست فقط گاهی دریه ایستگاه توقف میکنه وکلی خاطره ی جا مونده رو با خود می بره..خیلی دوست دارم شما هم یکی از اون دوستانی باشید که با نظرات خود در یه ایستگاه رد پایی ازخود برجای بذارین. پس نظر یادتون نره .تا درودی دیگر بدرود. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
*منطقه ممنوعه* همدل تنها نسترن دلشکسته |
|
RSS
|