تبليغاتX
جــــاده ی انتـــظار

جــــاده ی انتـــظار

"شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل"

غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 22:10  توسط عسل  | 

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
 
+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 19:13  توسط عسل  | 

یلدا مبارک

شادیهاتون به بلندای یلدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 20:16  توسط عسل  | 

ایمان داشته باش

در مقابل تقدیر خدا مثل کودک یکساله باش ،

که وقتی او را هوا می اندازی، میخندد

چون ایمان دارد که او را خواهی گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 20:5  توسط عسل  | 

سعی کن بهترین باشی

سعی کن اقیانوس باشی اگر نتوانستی حداقل دریا و اگر نه

رودخانه و اگر باز نتوانستی از نهر کوچکی بیاموز .

نهری که با زلال و جوشش خود به دیگران زندگی میبخشد. و به

انها بخشندگی و شفافیت می اموزد .

از گلهای قشنگی که از این نهر تغذیه میکنن و جون میگرند وخود

 ماوایی میشوند برای پرندگان و پروانه  های رنگارنگ .

از نهر کوچکی که شاید کوچک باشد ولی قلبی بزرگ وصاف دارد

 به صافی و شفافیت ایینه .

اری ، در زندگی سعی کن بهترین باشی تا به دیگران زندگی

ببخشی .

همیشه سعی کن عین نهر روان و شفاف باشی و مطمئن باش

 همه جا ثانیه به ثانیه زندگی، خدا همراه توست .

توکه قلبت عین ایینه پاک است .

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 20:23  توسط عسل  | 

http://azizamsaied.blogfa.com

یادش گرامی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 14:45  توسط عسل  | 

افسوس که توانی برای امدن بسویت ندارم ...

امروز به هر گوشه ای از کلبه ی خاطراتم که نگاه میکردم تو را میدیدم!

افسوس که جز چشم هایم هیچ حسی نمیتواند تو را درک کند !

گوش هایم توان شنیدن صدایت را

زبانم توان صدا کردنت را

دستانم توان نوازش کردنت را

وپاهایم توان امدن ،بسویت را

ندارند...
و تنها چشمهایم با التماس تو را دنبال میکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 17:57  توسط عسل  | 

گاهی دلم برایت تنگ میشود...

درشگفتم که چطور دلم به نبودنت عادت کرده است ؟

وچطور قصه ی تلخ هجران ،شیرینی دلم را به تلخی مبدل ساخت !!

چه قصه ی غریبی است ،عادت به نبودنت !

نمیدانم تا کجای جاده انتظار با این قلب شکسته میتوانم بدون تو قدم بردارم !

بهارهای زیادی را پشت سر گذاشتیم واکنون پاییز بی رحمی تمام برگ های سبز درخت ارزوهایم را پوشانده است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 21:6  توسط عسل  | 

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 16:40  توسط عسل  | 

تو باران باش وببار ، غم جدایی از اسمان در سرسبز شدن زمین جبران خواهد شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت 21:2  توسط عسل  | 


پیری = ثروت !!!

آيا واقعاً ميدونستی که هر چه پير تر ميشی‌ ثروتمند تر ميشی ؟! چه بخواهی‌ ، چه نخواهی ،ميشی‌ !

راست ميگم

 

نقره در سر

   

طلا در دهان


 سنگ در کليه

 

قند در خون

 

سرب در پا

   

آهن در رگها

 

  و و و

   

آيا هرگز گمان می کرديد شما يک چنين دارائی هائی را درخود جمع کرده بوديد؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 20:59  توسط عسل  | 

تولدت مبارک

صدای بهم خوردن بال فرشته ای می اید ...

 تولدت مبارک  گلم .

ممنون بخاطر تموم خوبیهات ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 19:10  توسط عسل 

ماه مهر

بعدازظهری اصلا حوصله نداشتم یه غمی که خودمم نمیدونستم چیه از درون بد جوری ازارم میداد. زدم بیرون رفتم پیش بچه های کوچولویی که هنوز هیچی از غم و رنج دنیا نمیدونستن و تو دنیای عروسک و اسباب بازیهاشون غرق بودن.مادراشون گرم صحبت بودند.

موضوع جلسه شون تعطیلی پنجشنبه ها بود .

مخالف تعطیلی  5 شنبه ها بودند. جالبه که میگفتن بذارید برن مدرسه راحت باشیم یه روزم یه روزه .... اصلا اگه میشد جمعه ها هم میرفتند بهتر بود...سه ماه تابستون تو خونه دیوونمون کردند.

حالا دارم میفهمم که معلم های بی گناه تو این مدت نه ماه چی میکشند.!

اول مهر رو به همگی تبریک میگم...

هم معلم های دلسوز که تموم زندگیشونو تو این مدت فدا میکنن و هم مادر و پدارایی که از دست شیطون بلاهاشون  نفس راحت میکشند...           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 20:58  توسط عسل  | 

بن لباس

چه پولایی که معلوم نیست چی برسرشون میاد؟؟؟

و امروز شاهد بن  حق لباس سال 88  یه کارمندی بودم که بعد از دو سال 54444 ریال بود...

با این چه لباسی میتونه خرید کنه نمیدونم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 20:56  توسط عسل  | 

خدایا عشق واقعی رو در دل ما قرار بده ....

یه مدت که  اونجا بودم ادما و زندگیهای متفاوتی رو مشاهده کردم.

ساعت تقریبا 4 بعدازظهر بود. از اون سمت ایفون صدای جوانی بگوش خورد که گف پدرم مریضه ...

بعد از چن لحظه  پیرمردی خمیده و تمییز در رو باز کرد . رنگ به رخسارش نبود . دردی که داشت نای حرف زدن رو ازش گرفته بود. قطرات اشک  تو چشماش حلقه زده بود.

گوشه ایستاده بودم و فقط نگاش میکردم. دلم بحالش میسوخت . بعد از معاینه و شرح حالش فهمیدم که عقرب گزیدگی این بلا رو به سرش اورده. خانمش بیخیال کناری ایستاده بود و با نوه اش بازی میکرد پسرش هم که هنوز وارد نشده بود.

-          پدرم چن ساعته عقرب گزیدگی تون ؟

-          دخترم سه روزه

دیگه دست خودم نبود وسط حرف زدنش گفتم بعد از سه روز اومدید ؟!!

-          اخه  هیچ کس نبوده که باهاش بیام

-          فرزندانتون چی ؟

-          7تا پسر دارم ولی هیچ کدوم اینجا نیستن همه شهرن و ماییم اینجا تک وتنها .

نمیدونم مقصر اصلی این وسط کی میتونس باشه . از یه طرف به فرزنداش حق میدادم بخاطر مسائل شغلی شاید مجبور بودند که روستا رو ترک کنن.

از یه طرف همسرش تا این حد بیخیال !! چطور دلش میاد ببینه همسرش کسی که یه عمره همدمش بوده این جوری درد بکشه و او هم با نوه اش بازی کنه !

نمیدونم از اون موقع تا الان دارم به عشق و دوست داشتن شک میکنم ! بچهاش شاید راحت تر بپذیرم ولی همسرش اصلا واسم قابل قبول نبود.

خدایا هیچ موقع مهر ومحبت رو از دل ما ادما کم نکن....

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 20:36  توسط عسل  | 

دلی را نشکن شاید...

دلی را نشکن شاید انجا خانه خدا باشد

انسانی را تحقیر نکن شاید او محبوب خدا باشد

کمک کوچکی را دریغ نکن شاید ان کلید دربهشت باشد

گنـــــــاهی را کوچک مشمار شــــاید ان لحظه مرگ تو باشد

وقت نمــــاز حاضر شو شــــاید ان اخــــرین دیــــــدار تــــو باشد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 20:23  توسط عسل  | 

چه دعایی کنمت بهتر از این ....

ناراحتم که در این مدت که باهاش حرف میزدم .هیچ موقع علت اه و ناله اش را ازش نپرسیدم!

شاید چون میترسیدم ناراحت شود.

هر روز اخر حرفاش ازم میخواست واسش دعا کنم  ومنم هر روز ...

و امروز که با خوشحالی تمام برای عروسیش دعوتم کرد فهمیدم

که برای چه دعایی ،دعا میکردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 13:2  توسط عسل  | 

 

تبسم خرجی ندارد ،بدون اینکه دهنده اش را فقیر  کند. گیرنده اش را ثروتمند میکند.

تبسم لحظه ای بیش پایدار نیست ولی گاهی خاطره اش تاابد پایدار می ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 13:50  توسط عسل  | 

مرداد

واسه بعضی ها بهترین محسوب میشی ، اخه شکفته شدن عزیزشون همراه بوده با تو !

واسه یه عده ای هم میتونی  خاطره ای بدی داشته باشی ...

البته تا اینجا کاملا عادیه اخه هر روزی واسه هرکسی میتونه خوب باشه یا بد ....

ولی تو ، سالهاس که یه خاطره ی دیگه ای از خودت تو ذهن همه جا گذاشتی؟!

از کوچیکترا گرفته تا بزرگترا ..!!

2هفته از عمرت که میگذره  ادما انواع واقسام بازیها رو با اعداد انجام میدن تا نکنه مورد تمسخر بقیه قرار  گیرند...

تا نکنه آی کیوشون مورد سوال قرار بگیره ؟!

امسالم نتایج 12سال زحمت خونواده ها اعلام شد و شاهد انواع دروغ ها بودیم ...

فرزندان به والدین ، والدین به فامیل و همین جور این روند ادامه داره...

البته از نظری هم میتونیم  بگیم دروغ چرا  !!!

شایدم حذف صفرها رو بعضی ها زودتر از مسئولین  اجرا نمودند !!!

اره ، یه مرداد دیگه ای رو هم پشت سر گذاشتیم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 19:33  توسط عسل  | 

 

چیه نیگا داره !!؟!؟!

این عسلی یه روزشه ...

نظرتون چیه ؟؟!!ا اروم فقط بیدار نشه

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 13:17  توسط عسل  | 

کلا با یه چشم دیگه ای بهم نگاه میکردن.. کلی قربون وصدقه واسم میرفتند. از این همه مهر ومحبت خجالت میکشیدم . نمیدونستم تا کی مدیون اون خونواده هستم. اما خیلی زود همه چیز تموم شد !!

موقعی که (ن ه ) رو شنیدن شدم یه غریبه ای که جواب سلامم رو دیگه نشنیدم !!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 13:16  توسط عسل  | 

غریبه ای از مردی مسافر پرسید:خانه تو کجاست؟

او به همسرش اشاره کرد گفت :او هرجا باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 19:50  توسط عسل  | 

خدایا تو غنی و من فقیر و چه کسی غیر از غنی به فقیر رحم کنه ....

تو این شبا التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 13:42  توسط عسل  | 

امروز وقتی نوشته ی  زیر رو خوندم  کلی حالم گرفته شد . تنها خوابی رو هم که داشتم ازم گرفت . اخه میگن زورش خیلی زیاده .
نمیدونم تو این بازی قراره کدوممون پیروز بشیم .


بنظر تو من یا او ...!!؟؟؟

گاهی وقتهازندگی تمام حواسشو جمع می کنه تا ببینه تو چی دوست داری .تا درست همونو ازت بگیره . کاش نفهمه من چقدر دوستت دارم. اخه زندگی خیلی بی رحمه.!!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 2:26  توسط عسل  | 

بايد از محشر گذشت

اين لجن زاري كه من ديدم سزاي صخره هاست

گوهر روشن دل از كام جهاني ديگر است

عذر مي خواهم پري ، عذر مي خواهم پري

من نمي گجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسما ها نيز تنگي مي كنند

روي جنگل ها نمي آيم فرود  ، شاخه ذلفي كو مباش

آب درياها كفاف تشنه اين درد نيست

بره هايت مي دوند ، جوي باريك عزيزم راه خود گير و برو

يك شب مهتاب از اين تنگناي   بر فراز كوه ها پر مي زنم

مي گذارم مي روم  -  ناله ی خود مي برم -  دردسر كم مي كنم

چشمها يي خيره مي پايد مرا   غرش تمساح مي آيد به گوش

كبر فرعوني و سحر سامري است    

دست موسي و محمد  با من است

مي روي وعده آنجا كه با هم روز و شب را آشتي است

صبح چندان دور نيست .

 

امدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

                                           بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 23:34  توسط عسل  | 

گذرم افتاد ساختمان پزشکان . نشسته بودم و نزدیکای افطار اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم . سکوت بدجوری حکم فرما بود . همه یه چشمشون به ساعت و گذر وقت بود یه چشمشمون به در اتاق که بیماربیرون بیاد وکی  نوبتوشون میشه .

صدای عصایی سکوت رو شکست . نفس زنان و عرق ریزان خود رو از پله ها بالا کشید و  صندلی کنارم نشست. دائم صلوات میفرستاد . همین که نفسش جا امد.

شروع کرد که این همه راه اومدیم متوجه شدم دفترچه ی بیمه مو جا گذاشتم دخترم رفته بیاره .  پیرمردی هم که با پسرش روبروی ما نشسته بود شروع کرد که  این دور وزمون حواس واسه ادم نمیذاره . دنیا از این رو به اون رو شده ... دیگه فایده نداره و ما کجا جوونای امروزی کجا ...!!!!!

پسره که دید پدرش شروع کرده از کنارش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. من بدبخت هم چاره ای نبود جز تحمل بحث های نایاب این زمونه ...

کم کم بحث کشیده شد به خدا و پیغمبر و ماه رمضون ...

حاج خانم  که بدجوری جو گیر محیط شده بود یه نگاهی به ما انداخت گف دور از جون شما دخترای امروزی که فقط فکر ارایش خودن وبس . الان که میاومدم یه خانمه چنان ارایشی کرده بوده و با اون وضع لباس  تازه همراه همسرش دوتایی قدم میزدن . ازماه رمضون خجالت بکشید ...والا..

پیرمرده هم گف اره دختر با حجاب کم پیدا میشه . خودشونم خجالت نمیکشند.

چنان گرم صحبت شده بودند  که ساعت از یاد همه رفته بود. و فقط به بحث اونا گوش میدادند. دیگران هم  وارد بحث شدند و هرکدوم نظر خودشونو میگفتند .

اقایی هم  که اهل استان خودمون نبود با لهجه ی خودشون گف: غیرت از میون مردا رفته . حجاب واسه نسل قدیم بوده .... تقصیرها برگردن اقایونه

تو همین بحث ها بودن که دخترخانمی وارد شد و توجه همه رو به خود جلب کرد. با خودم گفنتم  یه مورد هم خدا فرستاد تا اینا باز شروع کنن.

همین که  دختره اومد کنارحاج خانم  فهمیدم  کی هست؟؟؟!!!

یکی نبود واسه دختر خودش بگه !!!!

بگذریم چه اوضاعی داشت  تازه اینقده  ادکلن به خودش زده بود که من یکی که سرگیجه گرفته بودم ....

ولی مهم این بود که همه  کور خود هستند و بینای مردم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 19:26  توسط عسل  | 

رمضان درسی از زندگیست

                                  برای فردایی بهتر

                                                   ماه ضیافت الهی مبارک التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 19:1  توسط عسل  | 

خداروشکر این هفته گذشت ....

 ****

فک نمیکردم صحبت نکردن تا این حد عذاب اوره ...!!

تا حالا فک کردین اگه قرار بود عین ماه رمضون که روزه ایم  یه ماهی  رو هم صحبت نکنیم چی میشد...

تجربه ی امروز من میگه خیلی سخته ...!!

خدایا ممنون که این نعمت رو ازم نگرفتی .

****

تا حالا با دمپایی تو خیابون  رفتید...

فک نمیکردم چیز عجیبی باشه . موقع برگشتن دلم  لک زده بود واسه یه مجله ی جدول. چون حوصله کفش عوض کردن رو نداشتم ترجیح دادم با همون دمپایی از ماشین پیاده بشم .

وای چشمتون روز بد نبینه ....

خوب یکی نیس بگه بالای شهرید باشید این افاده ها دیگه چیه از خودتون در میکنید؟؟!!

خدایا بی جنبه هارو به ذره جنبه عطا کن .

******

اینکه شب امتحان اونم زبان انگلیسی مهمونی باشی و نتونی کلمه ای درس بخونی .بعد امتحانم هزار تا فحش نثار خودت کنی که چرا ...

بخودت بگی به چه قیمتی یه ترم دیگه خودتو گرفتار کردی فقط  واسه نداشتن برنامه !

ولی  نتایج رو که میبینی .باور کردنی نیس!!! چه حس خوبی !!

فقط مهم اینه که برنامه ریزی روپاک باز یادت میره !!

خدایا هیچی ... خودت بهتر میدونی چی میخوام بگم.

******

اینکه یه مدتی عین ببخشید یه حیوون واسه یه عده ای کار کنی  و جون بکنی . علاوه بر وقت و علافی .هزینه هم از جیب خودت  بدی ولی هیچ کدوم  یادشون نباشه تو زنده ای یا مرده ...

اما موقع انتخاب مسئول و مدیر و... یه دفعه سروکلشون پیدا بشه که چرا تو باید مدیر بشی ....

خدایا به هممون چشمی عنایت کن واسه دیدن محبت  دیگران و معرفتی برای جبران محبت ها

******

اینکه دوستایی که فک میکردی همیشه تا اخر باهاتن موقعی که لازمه دستتو بگیرن و همراهیت کنن.

درست زمان نیاز تو مشکل واسشون پیش میاد یا مریض میشن یا ...

خدایا خودت همه رو شفا بده .

******

و در اخر :

همیشه سخت ترین سیلی رو از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگر تو بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 22:59  توسط عسل  | 

تولد همه ی خوبیها مبارک ...

انتظار...

 زیباست اگر اخر این کوچه تنهایی ناز چشمان تو پیدا باشد ...

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 0:22  توسط عسل  | 

دست هایم بوی خاک می داد  . 

 مرا به جرم چیدن گل گرفتند  .

  کسی فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم .

                                                     .:. چگوارا .:.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 9:5  توسط عسل  |